آن «رفسنجانی» که رفت، آن «هاشمی» که ماند

از «رفسنجانی» بیزار بودیم. اولین صدایی که از او به یادم مانده خطبه نماز جمعه بود. در یکی از سالهای موشکباران تهران. و این جمله با این مضمون که » حالا چند تا آدم هم از ترس اسهال بگیرند، مهم نیست». یعنی که از اصول کوتاه نمی آییم و موشکباران تهران هم تغییری در تصمیم ما نمی دهد.

وقتی کاندید ریاست جمهوری شد، همه می دانستیم که بی رقیب است. بی رقیب بودنش بر نفرتمان اضافه می کرد. آن عبارت » رقیب نجیب بنده» که اشاره به عباس شیبانی و کناره گیریش از انتخابات داشت هم همینطور. دوران که به گروه یقه سفیدهای دولتی رسید، برایمان مظهر خوکهای قلعه حیوانات بودند که با رخت و لباس آدمها، اتاق خواب آقای جونز را قبضه کرده بودند.

دانشجو که شدیم، نقد «رفسنجانی» همگانی و فراگیر شده بود. قلع و قمع اهل قلم هم. ستون نویسیهای گنجی بر آتش نفرتمان میدمید و بی تاب فرصتی بودیم که در همان آتش بسوزانیمش. در انتخابات مجلس، سی ام شدنش و نیامدنش، حظ وافری داشت. مکمل پیروزی دوم خرداد.

انتخابات ۸۴، هنوز «رفسنجانی» بود. دور اول بر باختش تاسفی نخوردیم. هنوز از عمق فاجعه بی خبر بودیم. ۴ سال بعدش از «رفسنجانی» عملا چیزی نمانده بود. «هاشمی» کم شناخته ای بر آمده بود‌. وسعت فاجعه به قدری بود که همگی دست به دامان «هاشمی» شدیم. از ۸۸ تا ۹۵، همزمان با تقلیل موقعیتش در حکومت، در چشم ما عزیزتر می شد. امید داشتیم که در بزنگاه حادثه، به جبران سالهای «رفسنجانی» بودنش به داد مُلک و ملت می رسد.

آنکه امروز تشییع می کنیم «هاشمی» ست. «رفسنجانی» همچنان در نوبت داوری محتوم است.

بیان دیدگاه

از زبان بهاره، برای بهاره هدایت

شرح کامل رای دادن بهاره هدایت در زندان را در سایت کلمه بخوانید. چقدر تلخی، چقدر شجاعت و چقدر امید.

ساعت ۱/۵ بعدازظهر _ لباس پوشیده آماده‌ایم. از آن اتاق صدای تیز یکی از همبندیانم را می‌شنوم که با ریشخند می‌گوید: «آقاتون گفته برید رأی بدید..؟» و صدای کر کر خنده استهزاآمیزش در گوشم می‌پیچد. بقیه اما انگار آرامند. نمی‌دانم در ذهنشان چه می‌گذرد. یک چند نفری «سیاسی» به آن معنا نیستند، موضع‌شان اغلب آمیخته به همان کدورتی است که تو در تاکسی، سوپری سر محل، یا مغازه فلان پاساژ می‌شنوی؛ گلایه‌های شهروندان عادی از فساد و گرانی، و دل‌هایی که از حوادثی که بهشان رفته نرم نمی‌شود.

هفت هشت نفر بهایی‌اند. اینها نگاه‌مان می‌کنند؛ همان‌طور که اگر کسی اینجا آشپزی کند، ورزش کند، کتاب بخواند یا بافتنی ببافد نگاهش می‌کنند و لبخند می‌زنند، به ما هم نگاه می‌کنند و لبخند می‌زنند: «چطوری؟» «خوبم. مرسی». یک چند نفری هم هستند که نمی‌دانم در کدام دسته‌بندی می‌گنجند و به نظرم هنوز زیرپایشان سفت نیست. اینها موضع‌شان این است که سیستم سرتاپا جانی است و «شما هم بزدل و ترسو و جیره‌خوارید» و «شجاعت زدن حرفی که ما میزنیم را ندارید».

سازمانی‌ها هم بدون استثنا از خانواده‌های زندانیان دهه شصت‌اند. رفتارشان کاملا طبیعی و دوستانه است و نسبت به رأی دادن ما _جز یک جمله عصبی_ هیچ واکنش منفی‌ای بروز نداده‌اند. با خودم فکر می‌کنم ما داریم می‌رویم به صادرکنندگان حکم اعدام خواهر و برادر و پدر و مادر اینها و دوست و خویشاوند بهایی‌ها رأی بدهیم… تنم می‌لرزد. در مقابل حکایت رنج‌هایشان هیچ حرفی نمی‌ماند. و امروز هم مدام جلوی چشمم می‌آیند، دلم می‌خواهد بهشان بگویم «شاید این راه بهتری باشد…» اما به زبانم نمی‌آید. آخر به راهی که آنها نشان می‌دهند هم باور ندارم. نه به دیانتی نو باور دارم، نه به سیاه و سفید دیدنِ ایدئولوژیک هواداران سازمان. اساسا دیگر به شکافتن سقف فلک و درانداختن طرحی نو خوش‌بین نیستم. البته که جنایت، جنایت است و باید آمران و عاملانش در دادگاه صالحه محاکمه شوند… اما باید به دادگاه صالحه رسید، و ما هنوز نرسیده‌ایم و در افق میان‌مدت هم دود سفیدی به چشم نمی‌آید. باز خودم را راضی می‌کنم که ما داریم هیمه‌ای جمع می‌کنیم که در درازمدت دود سفید صلح و توافق از آن به هوا بلند شود، دودی که به چشم هیچ بنی‌بشری نرود، در اطراف و اکناف حتی به انتقام خونی نریزد و تاریخ‌مان را به عقب برنگرداند… و به یاد مادر سهراب می‌افتم.

بیان دیدگاه

یک پیشگویی کوچک

متن زیر رو هفته قبل نوشتم، کمتر از باب پیشگویی البته، و بیشتر از باب اینکه چه باید کرد.
الان که منتشرش می کنم هنوز شمارش 2 میلیون رای از آرای تهران مانده. و لازم به نوشتن نیست که اشتباه بودن این پیشگویی چقدر خوشحالم می کند.

.
مسأله ای که فکرم را مشغول می کند احتمال تکرار ماجرای انتخابات مجلس ششم و سپس سال 88 هست. تکلیف شهرستانها تقریبا مشخص است. و به نظرم اصول گرایان هم به دلایل عدیده از پیروزی خود در شهرستانها مطمئنند. در مورد تهران، حداد گفته: من رأی خودم رو دارم و درست هم گفته. به عبارت دیگر چقدر احتمال دارد که با رأی – گیرم چند میلیونی ما – باز هم حداد و اعضای لیستش در تهران و شهرستانها از صندوق بیرون بیایند؟ به نظرم 100 درصد. قرباتیان این جابجایی رأی چه کسانی خواهند بود؟ احتمالا جوانترینهای لیست اصلاحات، شاید هم بی سر و صدا ترین و بی دفاع ترینشان؟ مثلا کاندیدهای زن؟ شاید هم تعدادی که قرار است مثل کروبی تحقیر شوند، لاریجانی از قم؟ بعید است. مطهری؟ نمی دانم.
اتفاق بالا به نظرم قطعا رخ می دهد. نقش دولت روحانی چه خواهد بود؟ احتمالا نوعی مصالحه. دادن امتیازاتی و گرفتن امتیازات دیگر. حالا ما باید چکار کنیم؟ دوباره مثل سال 88 دنبال رأیمان به خیابان برویم؟ دوباره کشته شویم و گرفتار کهریزک و فلان؟ یادمان باشد که اینبار نه پشتگرمی میرحسین را داریم، نه امیدی به نفوذ رفسنجانی و پادرمیانی سید حسن هست و نه دولت روحانی، دولت بدنام قبلیست. به علاوه به خیابان آمدن ما و هر جور سرکوب خیابانی، تصویر دولت روحانی را هم در داخل و هم در خارج به نحوی مخدوش خواهد کرد که نه در انتخابات بعدی و نه در مذاکرات بین المللی شانسی نخواهد داشت. به عبارتی ظاهرا هیچگونه شانسی برای مطالبه رأی خود نخواهیم داشت.
در چنین فضایی و «صحنه آرایی» از این جنس، به نظرم باید به قول دوستان، دماغها را با دستمال بپوشانیم و با دستکش رأیها را به صندوق بیندازیم. و به مذاکره «برجام وار» روحانی امیدوار باشیم. رأیهای بیشتر ممکنست دست بالا را در مذاکره برای روحانی حفظ کند.

پ.ن.: علاقه ای که به تحقیر مهدی کروبی دارند برایم توجیه نشده است. صندوق رای را ساعت 1.5 شب برایش برده اند!

۱ دیدگاه

روزمره ها (9) با طعم انتخابات

چهارشنبه ٥ اسفند
ساعت ١٢ و نيم شب است.
فردا ٧ صبح نظافتكار زنگ مي زند و خورش قيمه از الان سر چراغ است.
و من توييتر و تلگرام رو زير و رو مى كنم. جالب است كه مخالفين راى دادن و مدافعين اصولگراى حكومتي و لابد روساى طيف اصلاح طلبى به اتفاق، امثال ما – اسكولان روزگار را خر فرض مى كنند. اينقدر خر كه لابد مفتون يال و كوپال حضرات شده ايم. و خبر ندارند كه اگر از بد روزگار روزى جايى چشم در چشم شويم، كفاره مى دهيم و استغفار مى كنيم.

مسأله، فقط انتخاب شيوه است، بهترين شيوه اى كه به نتيجه مطلوب مى رسد.

ساعت ٢ بعد از ظهر
نظافتكار رفته، من چاى سبز كيسه اى را در فنجان انداخته ام، نشسته ام و به بهانه هاى ساده خوشبختى خود مى نگرم.

بیان دیدگاه

روزمره ها 8

خوردم به بی پولی، و الا هوس کرده بودم خودم را به چند جلد کتاب مهمان کنم، از آنها که توی پشت پسله های کتاب فروشها پیدا می کنی، باقی مانده های انبار دهه هفتاد، حتی شصت. بس که قحط سالی ست.

اما خورده ام به بی پولی. پولم را خرج یک تبلت اندرویدی کردم، برای عزیزم. اما به دردش نمی خورد. لابد تبلتش بی کیفیت است، یا عیب از اندروید است، یا عزیز من حوصله سر و کله زدنش را ندارد.

اینها را می نویسم که کسی مثل من گرفتارش نشود. تبلت ویوپد 10 اس که توی سایتهای ایرانی امتیاز 9/25 گرفته (در حالتی که به گالاکسی سامسونگ 9/5 می دهند) یا قیمت 538 تومن (در مقایسه با یک تومن سامسونگ) خوب آدم فکر می کند ارزش امتحانش را دارد. به خصوص که گارانتی یکساله آواژنگ را هم داشته باشد. و خصوصاً که پول بیشتری هم در بساط نداشته باشی (که اصل مسأله هم اینست). به خودم گفتم، خوبه لابد، با امتیاز 9/25 و آنهمه تعریف. می خواستم عزیزم کیفش سبک باشد. فایلهایش را سینک کند و عوض آنکه این لپ تاپ و شارژر را هی با خودش اینور و آنور بکشد، تبلتش را ببرد.

اما به کار من نیامده. مخصوصاً تاچ صفحه، تاچ صفحه بدترین قسمت اش است. تقریباً ده بیست باری باید تلاش کنی که این نوار قفل صفحه را بتوانی بکشی بالا. یعنی با هر ده انگشت و تمام قسمتهایش باید امتحان کنی. تایپ که تقریباً غیر ممکن شده است.

خلاصه توی این بی پولی خرید بدی بود.

بیان دیدگاه

انتخابات حقیقتاً سیلی نیست

انتخابات در مملکت ما تا حد «تو دهنی» فروکاسته شده است. این «تو دهنی» شده خوش ترین خاطره ما از اولین و آخرین مشارکتمان در بنای دموکراسی. چه آن دفعه که به پشتیبانی ما توی دهن آن دولت زدند، چه آن بار که محض تو دهنی به پشتگرمی همدیگر رأی دادیم. اگر اینبار هم مجال تو دهنی زدن داشتیم لابد می رفتیم. کما اینکه حضرتشان هم فرمودند «انتخابات حقیقتاً سیلی ست». آنها هم که می روند لابد به هوای همین سیلی می روند. و خوب بر همگان هم واضح و مبرهن است که تو دهنی و سیلی در دموکراسی هیچ کاره اند.

تصور کن، فقط یکبار، یک انتخاباتی را که بی هوس سیلی و تو دهنی برگزار شود. ان جی او هایی که کار آموزش و انگیزش مردم را به عهده داشته باشند، سازمانهایی که به مردم مطالبه کردن خواسته هایشان را از نمایندگان بیاموزند، و فعالانی که به مردم یاد بدهند انتخابات حقیقتاً سیلی نیست.

ولی خوب، ما مرده آن «تو دهنی» بزرگیم. اینور شهری­ها به آنور شهری­ها، حیدری­ها به نعمتی­ها، و همه با هم به آنور آبی­ها. هنوز هم جاذبه جادویی این «تو دهنی»، با کمی چاشنی رجزخوانی­های پهلوان پنبه­ای ما را به حرکت خواهد آورد.

بیچاره مملکتی که به قول اصغر فرهادی «زیر غبار سنگین سیاست» و فساد و قدرت طلبی، دارد جان می کند. «تو دهنی» علاج دردش نیست.

۱ دیدگاه

دعای روز پنجشنبه

خدایا

یک شارژر لپ تاپ از آسمان برسان،

و کمی مهربانی،

و یک جان اضافه

برای دختری که صید لاغر است.

بیان دیدگاه